![]() |
![]() |
|
| عشق یه قدرت بی نهایته که خدا به ما آدما داده... |
|
سلام من اومدم! و اینک ادامه ی داستان؛ خلاصه داشتم می گفتم که هیچ کس امیدی به به هم رسیدن این دوتا قناری عاشق نداشت. 3 سال و خورده ای به همین دعواها و بدبختی کشیدنا و ناراحتی ها گذشت اما با همه ی این حرفا نه دوست من از این قضیه دست بردار بود نه اقا پسر. تازه همیشه هم دست به دعا بودن وااااای که چه گریه هایی که توی مراسم های مختلف عاشورا و ازز این جور برنامه ها می کرد این دوست من. البته ما هم همگی به سفارش دوستم واسشون دعا می کردیم. چند بار شد که پسره به زور خونواده شو کشوند برد شهر دوستم اینا برای خواستگاری اما همش دعوا و تهدید داداشه و فامیل و نا امید تر از قبل برمی گشتن خونه. تا اینکه رسیدن به ترم آخر و می دونستن که یه ترم دیگه بیشتر وقت ندارن و اگه این قضیه درست نشه دیگه باید برای همیشه از هم جدا بشن. این شد که آقا پسر با چند نفر از فامیلاش حرف زد و درد دلاشو گفت و اونا هم به زور با خونواده ش حرف زدن و راضی شون کردن که برن درست و حسابی خواستگاری. از اون طرف هم مامان دوستم چون خودش به عشقش نرسیده بود و با کسی ازدواج کرده بود که دوستش نداشت(یعنی بابای دوستم) کاملا دوستم رو درک می کرد و باهاش راه میومد مثلا می ذاشت که یواشکی باهاش حرف بزنه و به ازدواجشون هم راضی بود. خلاصه از اون ور اونا و از این ور اینا دست به کار شدن که اگه بشه این دوتا رو به هم برسونن. البته آقای پسرعمه ی دوستم هم بیکار ننشسته بود و هی جو می داد و دم به دقیقه می رفت پیش یکی از فامیلا و گریه و زاری که این دختر مال منه و اینا که یار جمع کنه و فامیل هم به دوستم فشار می آورد اما بالاخره دوست من اونا رو ناامید کرد و قضیه ازدواجشون جدی شد. حالا این دوست من یه کار ابلهانه انجام داد و وسط بازی که همه چیز داشت ردیف می شد دراومد جلوی مامان اینای آقا پسر که من به غیر از اصفهون هیچ جای دیگه حاضر نیستم زندگی کنم. آقا همه چی مالید رفت! خواستگاری به هم خورد و همه نا امید و پسرعمه ی دوستم خوشحال! فقط باید قیافه ی دوستم رو بعد از این داستان می دیدید. البته فکر می کنم بتونید حدس بزنید. اما... این دفعه نوبت آقا پسر بود که بترکونه! وای چقدر پیچ و خم داستان زیاده خسته شدم عجب غلطی کردیمااا! خب حالا الان می گم بقیه شو.... آقای عاشق اومد توی دانشگاه انقدر با دوستم صحبت کرد و با اینکه دوستم کاملا نا امید بود (ا پس آنتونی رابینز چی شد؟!! نمی دونم والا!) انقدر در گوشش خوند تا دوست منم دوباره برگشت به همون حالت اول. ... دیگه خلاصه می گم آخرش به هر بدبختی که بود البته مدتی بعد از اینکه فارق التحصیل شدن این وصلت انجام گرفت که من در جریان ریز حوادث نبودم چون دیگه دوستم پیشم نبود فقط فهمیدم که داداشش به سختی و بدبختی راضی شده نکشه پسره رو و اینکه آبان 86 عروسی شون بود و الانم توی همون اصفهان دارن با خوبی و خوشی زندگی شونو می کنن. از پسرعمه ی فلک زده خبری ندارم. این داستان همه چیزش واقعی بودها هیچ اغراقی هم نشده بود. تازه من خیلی جزییاتشو نگفتم چون دستم فلج می شد! ما از این داستا ن نتیجه می گیریم که اگه دختر و پسر هر دو عاشق باشن و واقعا بخوان که به هم برسن هیچ چیزی نمی تونه جلوشونو بگیره. تازه از این داستانا بازم دارم شاید بعدا بگم. یکیش که خیلی جالبه در مورد دایی یکی از دوستامه. اینم بگم قابل توجه پسرای شکست خورده که نقش دخترا اصولا توی این قضیه خیلی بیشتره یعنی اگه دخترا بخوان احتمال موفق شدن به 99 درصد می رسه( پس اگه نشده خوب دختره نخواسته دیگه خیالتو راحت کنم) مگه اینکه پای دختر زرنگتری در میون باشه!!! هوف مردم دیگه بقیه ی نظرات رو شما لطف کنید بگید............................... تو پرانتز: این داستان بدون ویرایش نوشته شده دیگه ببخشید خلاصه! ای عشق همه بهانه از توست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/05/20ساعت 13:46 توسط شیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به نام تو... به یاد تو... و برای تو که برترینی برای عشق ورزیدن!
در کویر عاشقی همدرد و همبار توام واله و دیوانه و شیدا و دلدار توام |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 |
|
RSS
|
